تبليغاتX
"منـ/شور"

"منـ/شور"

هنوز ها!

......................................................

........................................

........................

..........

...



صبح

قدت بلند بود

وآفتاب زودتر از همه به تو مي رسيد


عصر

درخت ها يكي يكي كنار رفتند

تو افتاده بودي

و تبر چايش را خورده بود!




...




بزرگ دستـه را اول پــرانـدنـد

و ديـگر جفت هـا آنجـا نمـانـدنـد

گلوله جوجه ها را يك يك انداخت

درختـان رو به هم آواز خوانـدنـد!






+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/09/09ساعت 21:53  توسط احد رئيسي  | 




سلام! قصد داشتم به پيشنهاد عزيزي كاراي كلاسيك و آزادو تو پست هاي جداگونه به روز كنم ولي احساس كردم ميخواد به اندازه ي مديريت دو تا وبلاگ وقت بذاري(مخصوصن برا اطلاع رساني) كه بطور كل پشيمون شدم
البته شايد بعدها به اين نتيجه رسيدم! اصلن كي گفته من هميشه هم كار كلاسيك دارم هم آزاد و هميشه ميخوام با دو كار به روز كنم؟! هيشكي نگفته خودمم نميگه!
بگذريم....
برسيم به/ زندگيمون كه فا يده نداره.... قبل از اون يه تشكر ويژه دارم از دوستايي كه ميان و صادقانه نظر ميدن.ممنون.تابعد...


:




« بـراي يـك دو لقــمه كه نمـي شود كنيـــز شد! »

نگفت و رو به آينــه نشست و گـرم ميــز شـد

وريخت سرمه توي چشم و رُژبه گونه ها كشيد

خطوط زودرس تر از خودش كمي تميــز شد

بلـور در بلـور عشـوه ريـخـت در پيــاده رو

چراغ بود و بوق كه به سمت سوژه تيز شد

به بـاد اجــازه داد يقَــّه هــــاي نيـمه بـاز را

و توي دست هاي چرك شهر سينه ريز شد

سوار شد و بـست هــر دو چشــم آهـوانـه را

براي شام يك دوگـرگ لقـمه اي لذ يــذ شد

به ساعت لزج شدن كشيـــده شد شب كــذا

دقيقه ميخ كرد روي لحظه، لحــظه ليزشد!

به هرچه غيرسـ.كـ.س فكرميكند در"عين حا ل!"

همينـــكه روي وسعـت نداشتـــهاش ريـز شد

زن ازخطوط سرخ خود گذشته، فكر مي كند

كه:« مـي شود دوبـاره در نـگاهها عزيــز شـد؟!

بـه چنــد مـرد مرتجــــع و يـك تفـنـگ منتـــظر

چگونه گفت مي شود كه جــبـر جـرم خيــز شد؟!

سـبيـل هاي غــيرت از تفنــگ آب مـي خـورنـد!

تحجـّري كه مي شد از تصـورش مـريـض شد»*

**

به التماس چنگ زد به گـريه به قسم، نشد

زن از گـلوله رد شد و گـلوله ريـز ريـز شد




*قسمت های تیره تر از زبان شخصیت زن اثر می باشد!



= = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = = =




با دستهايي از پا درازتر

      كه من را در پرانتزي ميگيرند تا معناي ديگري داشته باشم

                                                                     عاشقانه ميگويم!

باوركن

از هيچ شاخه هيچ سيبي به هيچ جويي نخواهد افتاد

                                                           اگرتمام دفترم را بتكاني!

تنها شاخه اي هستم

كه دختربچه اي طنا ب مي بندد تا بشكنم

                                               و بيفتم

                                                 به راه در آب

تا تو

دفتر ديگري را تكانده باشي!






+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/05/18ساعت 0:22  توسط احد رئيسي  | 

........


بايد اقرار كرده باشد مرد  كه دل و دست و باورم ناشي...

و به خود گفته بوده باشد كه: من كجا شكل همسرم ناشي؟!

غيراز اين يك دوئل همين حالا! ما ولي بي سلاح مي آييم

من پراز عقده ام وتو زده اي  بي توجه به لشكرم ناشي!!

مثل جنگ گوزنهاي مست بر سر ِ ما ده هاي آما ده

آخرش شاخ هاي ترد تورا نزد ِ يك ماده مي برم ناشي!

آخرش مست ميكنم يكروز ميزنم قيد هرچه را از بيخ

چه قدَر با زبان خوش؟! بايد روكنم وجه ديگرم ناشي!

كوچه اي هم حساب اگر بكنيم من به آن كوچه توي پايين شهر

از توي پولدار "ويلا زي" دو سه كوچه كه سرترم ناشي!

چشمها هر چقدر سر به هوا هم كه باشند خوب ميفهمند

توي آن كوچه ي كذايي من  مثل جنّ ِ شناورم ناشي!

**
يك طرف كوه تيشه را خوانده، يك طرف خاك بازي بچه

با چه طرز بيان بگويم كه  من دچارم برابرم ناشي؟!

*
من دچارم و حال ميخواهم با ولع حرف حرف ِ نامت را

گوشه ي خانه ي غزل ببرم به رديفت درآورم "خ ا ن م" !

عقد يك شعر با لبت بس نيست اين عذاب خيا ل خواهد شد

اين كه يك غده ميشود كه فقط  شب بياييد در سرم خانم!

اسم تو در شناسنامه كه نه! روي بازوم خا ل مي كوبم

اسم تو شكل با ل خواهد شد بعد از آن با " تو" مي پرم خانم!

من هنوز از لب تو مي ترسم - سرخهايي كه سطحي و تندند -

حرف هاي دهان صورتي ات  را بگو! سطر آخرم خانم!


.................................................................................................................


دارم تو را چند نفر ميبينم

بايد در رگهام اتفاقي افتاده باشد

وپيش از آن در اين ليوان پيش رو!


ها

من بودم با خنده هاي سياه :

امشب ميخواهم به سلامتي باقي دلها را ببرم باغهاي رانده شده ي انگور

تا هر رگ ميخانه اي...


نه

نه عربده ميكشم نه چاقو

تنها

همين كه

تازه

"تو" را "شما" ميبينم!


........

سلام

و

تا بعد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/18ساعت 22:36  توسط احد رئيسي  | 

با سلام و درود به همه دوستاني كه منو مي خونن، راستش مدتها بود كه با خودم كلنجار مي رفتم كه بيام يا كه نيام، كه هر كدومش هم دلايلي داشت، حالا با احترام به همه ي دلايل نيومدن....
هيچ تعصبي روي صورت شعر ندارم و به "خودش" اعتقاد دارم _اميدوارم كه درست گفته باشم_ براي اين كه به دو  سه جمله ي آخرم نزديك تر بوده باشم در اولين پست تولدم يه "پاره پاره پاره پاره" ميذارم و يه "رهيده"! و اميدوارم...
پيشاپيش از همه ي دوستاني كه كليك رنجه ميكنن تشكر ميكنم.

احد رئيسي_كازرون


صبح قبل از "بخير" باز ازنو

مثل يك مرده زنده جنبيدم

وپريدم درون كفش ولباس

صورت ماه را نبوسيدم!


ماه نه كه همين زن ِ واضح

كه چه بي انتظار خوابيده

دختري كه چقدر پس زده و

از من زير و رو نترسيده!

‌‌‌‍

]بحث ولگويي وتعارف نيست

اين دقيقن حقيقت محض است

آنچه ازاين به بعدمي آيد

پاره هاي دل همين لحظه است[


له شدنهاي مرد در بيرون!

جيغ زن توي آشپزخانه!

شايد اين صورت مدرني از

سوز شمع است وعشق پروانه!!


ارتفاعات كارخانه زده

توي ذوق چه بادبادكها

دودكشها قطورتر شده اند

جا ندارند تا كه لك لكها...!


ما صداي پرنده ايم ولي

لاي اين چرخد نده هاي سمج

استخوانهاي ماست ميخواند:

غيج غيج وغرج غرجّ وغرج!


هرچه را سهم توست از چه به آن

يا كه اصلن نميرسي يا دير؟!

مغزهاي بدون جمجمه را-

باش واين نخبه هاي بي تدبير!


كار بالا و دست ما كوتاه

بعد هاي عزيز را عشق است

دستها را عميق مي كاريم

كشوري نفت خيز راعشق است!!


مثل مادربزرگ كه ميگفت

آه ِ ما روز سخت اثر ميكرد

كاش آه جنوب شهريهام

در دل پايتخت اثر ميكرد!


بي نگاهند چشمهاي سفيد!

كو كلاغان زاغ مرحله تا

جاي يك حلقه ي بدل ببرند

چشمهاي بدون قرنيه را؟!


من كه مايوس ومنفعل دارم

ميزنم قيد هر دورا؛ ريه، رگ

ميپرم توي يك عميق ازخود

ميزنم توي دود با ريه، رگ


مثل تزريق چشمهاي تو

در لش روزهاي خوشبختي

نشئه يعني عبور كم درد ِ

شانه ها در كشاكش سختي!


سختي يعني همين كه ميبيني

من، تو در يك نماي بي توضيح

سختي يعني عصب دريدن كه

سكته را بعد ميكند توجيه!


سكته يعني اداره تا خانه -

زندگي با سياق سگ كردن

هي دويدن وناگهان وقفه

سر ِ يك پيچ مويرگ كردن.


آي چل گيس ِ گيس خرمايي

شكل ِ بي شكل ِ موي تو در باد

شرح ِ مرد ِ تو در دل متن است

دل متني كه ميرود بر باد!


گيس خودرا بريز و بسمل كن

بر سر ميز نه! كه سفره ي آه!

گيس خود را ببُر براي شام

صرف يك وعده سير شام سياه!

***

شب گذشت از "بخير" پشت بام

كه كشيدي به روت ملحفه را

ها! بخواب و حساب كن تازه

توي خواب اين مساحت خفه رااا


=====================================



...اصلن لباسهاي هرزه بپوش

بر حاشيه ي خيابان

با نرخهاي از پيش

معلوم بر پيشاني كوتاه شده ات!



ميخواهم غيرتم را پشت يكي از اين نگاههاي امروزي جا بگذارم

تا رگ گردنم به صورت كسي برنخورد!

اصلن فكرميكنم

ديروز

آنجا

ما

عصر

بدون سلام خانه را به هم تعارف كرديم

و عشق را در هجاي اول ريختيم!

تا از ابتدا دروغ محض بوده باشم!


چپ چپ نگاهم نكن!

يامن ديوانه ام

يا

من

ديوانه ام!

ويا كه بد شاعرم

كه اينطورميروم توي حمام نيمرو درست كنم

ودرآشپزخانه پي دوش ميگردم

كه ميفهمم قلم و كاغذ ميخواسته ام!



ببخش!

برشاعري ام ببخش!

به آستينهاي خيس

كه جاي رفتنت بدجور درد ميكند!


حالا همه ي فعلها را بهم بريز

باموهاي بلندت باليني بسازو

"تنها مرا رها كن"





+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/26ساعت 20:41  توسط احد رئيسي  |